شمیم مهدی

ادم ها با افکار و اعتقادات و حرف هایشان شناخته می شوند!

شمیم مهدی

ادم ها با افکار و اعتقادات و حرف هایشان شناخته می شوند!

شمیم مهدی

هر آدمی یه سری افکار و اعتقادات داره که دوست داره دیگران از اون ها با خبر باشن!
ما هم یه ادمیم مثل بقیه!
-------------------------------------
شخصیت شناسی حقیقی و ایده آل: یک خانم متاهلِ متعهدِ دانشجوى مسلمانِ شیعه ی ایرانی!
شخصیت شناسی واقعی و ساده: قصدمون رسیدن به حالت ایده آله اما خب تا رسیدن به اون موقعیت راه بسیار است.
-------------------------------------
اینجا شاید شبیه مدینه فاضله باشه.
گاهی از خود حقیقی من خیلی بالاتره اون قدر که حق دارن دوستان اگر بگن این دیگه کیه! چقدر تناقض داره! یه چیزی میگه و چیز دیگری عمل می کنه.
من فقط دوست دارم شبیه این نوشته ها بشم... همین...

******************************
هر چند همچون قطره ام، دستم به دریا می رسد/ بسیار ناچیزم ولی، نسلم به زهرا می رسد
او بی کران بحر عطاست، از خاندان «هل اتی» است/ بر کافران هم فیض او، در دار دنیا می رسد
او مومنان را مادر است، لطف خدا را کوثر است/ با این همه سائل یقین، هنگام اعطا می رسد

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
پیوندها

۱۳ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

به نام خدا

سلام

**********************************************

فکر کن با کلی تو ترافیک موندن بالاخره با تاخیر میرسی مطب دکتر.

وارد شدن همانا و منتظر بودن که بالاخره کی از دستش خلاص میشی و پاتو از مطب بیرون میذاری همانا!

حالا وقتی پول ماهانه رو پرداخت کردی و آقای منشی دستور صادر کردن که بشینی تازه اول مصیبتته.

اخه فکر کن، نشسته باشی جلو یه تعداد ادم، که از قضا همه باهم رفیقن و از شانس خیلی خوب تو، امروز اتفاقی وقتشون یکی شده، و حالا فکر نمیکنن اینایی که کنار دستشون نشستن آدمن و میخوان آرامش داشته باشن.

به هر چیزی متوسل میشی که صداشونو نشنوی، اما انگار نه انگار که کتاب خوندن و مداحی گوش دادن و نقاشی کشیدن و ذکر گفتن (تف به ریا) و فکر و خیال کردن تاثیری بر شنواییت داشته باشه. حتما تو تمام وقتی که نشستی باید بشنوی که این خانمای محترم که از دید تو در جبهه ی مخالفت قرار دارن از جهت حجاب و رفتار اجتماعی و غیره و ذلک، دارن در مورد پناهنده شدن فلان پسر فامیل به انگلستان و فلان سفر شمال دوستانه و فلان خرید دسته جمعی که از قضا برادر یکی از دوستان هم در عکسای خرید حضور داشته و مردن فلان دوست و اشنا و بهمان سفر خارج از کشور و حتی زیارت قبول مشهد رفتن و خوش گذشت گفتن واسه ترکیه صحبت میکنن!! 

حالا بعد از کلی اعصاب خوردی بالاخره اقای منشی صدات میکنه که خانم شمیم بفرما تو و تو مردد میشی که نکنه فامیلیت رو اشتباه گفته باشن و نکنه که یکی از محترمات از شانس تو باهات هم فامیلی در اومده باشن!! -که خدا نکنه!-

با کلی خوشحالی میری تو اتاق دکتر اما بازم از شانس خیلی خوبت اونجا هم از صحبت های ادما در امان نیستی!

دکتر که سرش گرمه یکی از همون مریض های منتسب به خانمای محترمه است، و خانم دستیار هم در عین این که داره رو دندان های یک دختر خانمی کار میکنه با پسر بچه ای حرف میزنه که به نظر اصلا بچه نمیاد اما دبستانیه، و بعد از تو وارد مطب اقای دکتر شده اما.. زودتر از تو سر از اتاقش در اورده!!

این دفعه چون بی کاری مجبور میشی به حرفاشون که بلند بلنده و پشت سر تو داره اتفاق میفته و تو به هیچ وجه با چشم اونارو نمیبینی گوش کنی!

از وسط بحث رسیدی اما با یه ذره گوش دادن موضوع دستت میاد. و اما چیزی که تو ذهن تو باقی میمونه سوالات پسر بچه و جواب های خانم دستیاره. یادت میاد که پسر از خانم میپرسه که شما بازی میکنید و خانم دستیار با سر نفی میکنه که اینو از واکنش پسر می فهمی و بعد سوال میپرسه که مگه شما چند سالتونه و خانم طبق تعارفات مرسوم زنانه پاسخ میده که 18 سالشه و بعد 20 سالشه و بعدتر 22 سال! و بعد پسر با هر کدوم جوابی میده که نمیشه و اگر باشه باید دانشجو باشید و نهایتش باید 28 سال و شاید هم 38 سال و خانم بهانه می اورد که من امریکا درس خوانده ام و 5 سال جهشی و پسر جوابی میدهد به ظاهر دندان شکن که جهشی خواندن یک سال است و امریکا هم جهشی ندارد و اصلا خودم تحقیقات کرده ام و امریکا بوده ام و همیشه در نتم و میدانم دنیا دست کیست! و بعد شروع میکند به تبلیغ بازی محبوبش و تعریف میکند که کاسبی حسابی است و انجا مقر ها را با قیمت های زیاد میخرند و یکی خریده بود 90میلیون تومان و دیگری برای خرید مقری 400 میلیون تومان پول داده بود و به خود من هم پیشنهاد شد اما با قیمت کم نپذیرفتم!

 و تو با کمال تعجب به فکر فرو میروی که اگر جایش بودی لام تا کام سخن نمی گفتی و اگر پسر هم بودی عمرا با چنین خانم دستیاری صحبت میکردی و نهایتش سلام و علیکی و تشکر و خداحافظی!

و نمی فهمی چقدر زمان گذشته که یکهو دکتر را در کنار خود میبینی و رشته ی افکارت پاره میشود!

و بعد از دست دکتر هم در امان نیستی و باید پاسخ بدهی که امتحانات کی و چطور و با چه درسی تمام شد و سوالات امتحانی را میدهند یا نه و فردا تعطیلی یا باید مدرسه بروی و شنبه چطور و اصفهان که می روید شب کجا سر بر بستر می گذارید و هتل است آیا و چقدر هزینه کرده اید و با اتوبوس میروید یا هواپیما و نهم ربیع جشن داشتید یا نه و برای امام زمان بود یا چیز های دیگر و اصلا میدانی چیز های دیگر منظورم چیست یا نه و بعد از هم جواب هر کدام تا چند ثانیه ای در تحیر و در اخر اگر میشود سوالات امتحانت را بیاور که ببینم دخترم که همسن تو است و مدرسه اش فلان می تواند امتحانات شما را حل کند یا خیر و خوش بگذردی می گوید و تو را مرخص میکند!

و تو بعد از کلی حرف زدن و کلی معطل شدن برای گرفتن وقت بعدی بالاخره پای مبارکت را از در این مطب مبارک تر (!) بیرون می گذاری و نفسی می کشی بس عمیق که از مریض ها شنیده ای امروز هوای تهران بس دلپذیر بوده و بادی وزیده و اسمانی آبی بوده که تو نه صبح دیده ایش و نه حالا میبینی چون هوا دیگر بعد از یک ساعت و نیم تاریک شده و ستاره ها هم اگر هوا خوب باشد، تا مدتی دیگر از آن سر در می اورند!!

و وقتی خسته تر از قبل وارد ماشین میشوی تازه باید به اقای راننده توضیح دهی که این بار چرا دکتر انقدر طول کشیده و از اقا میشنوی که امروز دکتر دیر تر امده و یاد ان همه مریض بیچاره می افتی که وقت شریفشان را صرف کرده اند و نشسته اند روی مبل ها پر سر و صدای مطب که با هر حرکت دعا میکنند کاش هیچ وقت نمی نشستند و سرخ و سفید می شوند و صدایشان در نمی اید و لابد مثل تو در دل خدا خدا میکنند که زودتر بلند شوند از این صندلی های لعنتی (با عرض پوزش!)

و وقتی صحبت های اقای راننده تمام شد تازه میرسی فکر کنی که به چه چیزهایی رسیده بودی و فکر کنی که این یک ساعت و نیم نشستن در دکتر تاثیری هم داشت یا نه! بعد هم پیش خود میگویی خب دندانمان که قرار است تا قبل از پیش دانشگاهی به گفته ی دکتر خوب شود و میماند افکارمان! 

و بعد پیش خودت می گویی نکند همه ی این فکر هایی که در مورد این ادم های هم نشین و اگر این کلمه را نگوییم حداقل هم شهری کرده ایم ان ها هم در مورد خودمان فکر کنند؟! و شاید هم اصلا ان ها توی چادری بچه را قاطی ادم حساب نکنند که بخواهند در ذهنشان تجزیه تحلیلت هم بکنند!

و بعد تر خدا را شکر میکنی که از ان ها نیستی! و به خود می گویی هیچ وقت سعی نکرده ای با چیزی فخر بفروشی و اصلا خوشت نمی اید از این که بخواهی پُز مال و اموال و بالا شهر نشینی و این چیزهایت را بدهی! و میگویی نکند آن ها با دیدن چیز هایی که دستت میگیری فکر کنند که میخواهی تحقیرشان کنی و بعد جواب خودت را میدهی که اصلا چنین فکر کنن، من که تا به حال در مورد کشی چنین فکر نکرده ام!

بعد هم می گویی چه بد که بالا شهر نشینی و ماشین مدل بالا سوار شدن و گوشی فلان دست گرفتن و تبلت زیر بغل زدن شده است افتخار! و بعدتر از خدا می خواهی که در اینده اگر خواستی خودت در خانه ای زندگی کنی از این ویژگی ها نداشته باشی و اصلا دور بالا شهر نشینی را خط بکشی که عذابی شده است برایت!

و بعد با صدای اهنگ فلان شبکه ی رادیویی تمام فکرهایت به هم میریزد و یادت به ان دورانی می افتد که خودت اهل همین بچه بازی ها -البته جسارت به بزرگواران نباشه خودمو میگم- بودی و شب تا صبح وقتت را از سر راه اورده بودی که تهران در شب گوش میدادی و اسم مجریان هر شبش را حفظ شده بودی و شب اخر یا همان شب اول مهر هم زنگ زدی برنامه شان و گفتی که متاسفانه دیگر قسمتت نیست که برنامه شان را گوش کنی و بعد هم خانم مجری قربان صدقه ای رفت که اخر دختر کوچولوی من تو برای چی تا این موقع شب بیداری و به تو برخورد که چرا اینجوری باهات حرف زده و ذوق مرگ شدی که صدایت از رادیو پخش شده!!

و وقتی توی ترافیک اتوبان صدر گیر کرده ای، بد و بیراه که نه، اما کلماتی نثار اقایان میکنی که کجای این طرح پل سازیتان ترافیکمان را کم کرد؟ و هنوز هم که هنوز است هر وقت از صدر رد میشویم نه تنها زیر پل ترافیک است که انبوهی از ماشین ها روی پل هم به چشم میخورند؟! و بعد هم میگویی که ارزو داشتند دیگر مثل همین اقایان مذاکره کننده که فکر کردند چه کار مهمی انجام داده اند و هر شبمان را پر کرده اند با همین قیافه ها خوشگل (!) خانم اشتون و اون یکی خانمه و اقای کری و امثالهم!! 

و بعد تر میرسی خانه و بالاخره نفس راحتی میکشی و بعد هم میگویی مخاطبین عزیزت شانس اوردند که بیشتر از این در ترافیک نمانده ای و الا به اندازه ی شاهنامه ی فردوسی که سی سال زحمتش را کشید یک شبه پست میزنی! 

و بعد هم میگویی بیچاره ها چگونه میخواهند این پست در هم و برهم را که معلوم نیست از کدام نویسنده سبکش را دزدیده ای بخوانند!!

**************************

خدایا به امید تو..!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۲۰:۳۴

به نام خدا

سلام

****************************

خیلی شنیدم میگن آخر الزمان خصوصیت بارزش اینه که غلط و درست قاطی میشه.

نمیتونه تشخیص بدی کدوم راه رو بری به مقصد اصلی میرسی.

اصلا شاید مقصد اصلی رو هم اشتباه کنی.

اما من میگم خصوصیت آخر الزمان ما اینه که هر کسی فکر میکنه خودش از همه بهتر میدونه.

هر کسی فکر میکنه این همه سال درس خونده، اصلا درسم نخونده باشه این همه زندگی کرده تجربه کسب کرده، سرد و گرم روزگار چشیده

خودش عقل داره، درک و شعور داره میتونه مسیر درست رو مشخص کنه.

بهش بگی فلانی این همه سال رفته تلاش کرده حوزه رفته، شده مجتهد، کلی زحمت کشیده شده مرجع، بعد از کلی بحث و بررسی و تطبیق فلان مسئله با قرآن و احادیث و چه چه حالا اومده میگه حکم فلان مسئله اینه، میگه نه. من خودم عقل دارم میفهمم اینجا این کارو بکنم اون واسه خودش گفته.

حالا بیا درستش کن.

البته این یه جورشه.

یه مدل دیگه اینه که طرف یه مرجعی رو قبول کرده همه حرفاشم گوش میده ها بعد یه حکمی که میدن میای میگی اقا تو که اینو قبول داشتی چرا عمل نمیکنی؟! میگه اینو واسه عموم جامعه گفتن که سطح درکشون پایینه. من خودم میفهمم که اگه علنی این کارو انجام ندیم مشکل نداره.

------------------------------------------------------------

چون نمیخواستم اسمی از چیزی و کسی بیارم درست نتونستم توضیح بدم.

دیگه ببخشید. 

شما خودتون منظورمو بگیرین دیگه! :دی

*******************************************

کمی تا قسمتی بی ربط:

بعضی جاهایی که میرم و مثلا فعالیتی هم دارم، ادم یه چیزایی میبنه نمیدونه باید حرف بزنه یا سکوت کنه.

دیشب صحبت هایی که آقا سید کردن باعث شد به این فکر کنم که ایا در مقابل رفتار اینجور آدما باید ساکت بشینم و هیچی نگم؟

چند وقت پیش خودم پستی زدم که با ارامش برخورد کنیم و دعوا و جدل نباشه، هر چند که نه ما اونا رو قبول داریم نه اونا مارو.

اما حالا مخصوصا که الان ربیع الاوله و چند وقت دیگه بحث هفته ی وحدت هم شروع میشه، نمیدونم باید چه کرد.

متاسفانه بحث کردن هم سودی نداره. 

راهکاری داشتین بگین بلکه ما هم از این سردرگمی خارج شدیم!

**************************

خدایا به امید تو...!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۲ ، ۱۲:۰۸

به نام خدا

سلام

**********************************

وجه تسمیه ی پست: 

ببخشیدا جسارت نباشه

مثل دل پیچه که میگیم، حالا منم اسمشو گذاشتم مغزپیچه یا فکر پیچه.

نمیدونم کدومش درسته. مهم مفهومه که باید دریافت بشه.

ادم بعضی وقتا بس که فکر میکنه، مغزش درد میگیره.

بد تر زمانیه که یه فکر خاص ذهنتو مشغول نکرده باشه!

این میشه اونجوری میشه!

************************

دیدی بعضی چیزارو اگه خیلی اصرار داشته باشی به دستش بیاری

یا بهت نمیدن، یا خیلی دیر بهت میدن، یا اگه بدن زود از دستش میدی

برعکسش یکی رو میبینی اصلا به فکرشم نمیرسه اون چیز رو بخواد،

ولی به سرعت بهش میرسه، براشم موندگاره.

به این قضیه که فکر میکنم یادم به اون آیات قرانی میفته که تقریبا هر سال توی کتاب دینیمون بهش اشاره شده

که خداوند متعال می فرماید: اونهایی که دنیا را میخواهند بهشون داده نمیشه و در اخرت هم جاشون توی دوزخه و اونهایی که اخرت رو میخوان هم دنیا رو بهشون میدیم هم اخرت رو و در اونجا جایگاهشون بهشته (البته اگه اشتباه نکرده باشم)

اگه به این فکر کنی که همه چیز رو در راستای خدا به دست بیاری، خدا خیلی خوب کمکت میکنه بهت میده.

ولی اگه صرفا فکر و ذکرت به دست اوردن چیزای مختلف باشه و نهایتا برای کسبشون دست به دامن خدا بشی اون وقت هیچ وقت بهت داده نمیشه!

*********************************

ادم تو ذهنش بعضی چیزارو صحنه سازی میکنه.

کلی فکر میکنه تو اون شرایط چی کار کنه، چی بگه، چه برخوردی با ادما داشته باشه

بعد یهو وقتی احساس میکنه چقدر به اون شرایط نزدیک شده، اضطراب میگیره.

احساس میکنه هیچ کدوم از فکراش درست نیست.

و شاید هیچ کدوم از اون ها هم هیچ وقت عملی نمیشه!

************************

خیلی حرفارو نمیشه زد. نه توی وبلاگ ها

کلا نمیشه بیانشون کرد.

به هیچ کس.

فرق نمیکنه ناشناس باشی یا اشنا.

شاید عرف اجازه نمیده، شاید حیا اجازه نمیده، شاید خدا اجازه نمیده!

و همون حرفا یه روز منفجرت میکنه!!

*******************************

دیشب تا ساعت 2 داشتم کتاب میخوندم و پنهان زیر باران تموم شد!!

خیلی دلم سوخت.

چون چند وقتی بود داشتم با این کتاب زندگی میکردم.

لحظه به لحظه در کنارشون بودم.

تو شناسایی ها، تو عملیات ها، تو جلسات فرماندهی.

دلم سوخت که دیگه خاطره ای نیست که از سردار ناصری بخونم

دیگه حرفی نیست که بخوام در مورد شهید علی هاشمی بخونم.

دیگه نمیتونم بین اونا باشم!

ولی جدا کتاب فوق العاده ای بود!

***********************

گفتم تا 2 داشتم کتاب میخوندم.

تا 3 داشتم به کتاب فکر میکردم

و تا 4 داشتم با خودم کلنجار میرفتم که دست از این همه فکر کردن بردارم و بخوابم

و فکر میکنم نزدیک 5 بود که خوابم برد!!

اینم اوضاع ما!!

****************

هر چیزی یه حسی میخواد

نوشتن هم همین طور.

حس نوشتن که نداشته باشی فقط چرت و پرت تحویل ملت میدی!

مثل الان!!

یه مشت سر همیات ذهنی!

***************************

کاش ادم ها وقتی حرف میزدند دقت میکردند که طرف مقابلشون ناراحت میشه یا نه.

ممکنه یه نفر اصلا به روی خودش نیاره که ناراحت شده

اما با حرفامون خوردش کنیم.

اعتماد به نفسشو زیر پامون له کنیم.

واسه همین خیلی وقتا تصمیم میگیرم دیگه حرف نزنم!

اما هر بار به دلیلی نشده!!

@ اول خودم باید عمل کنم!!!

*****************

شب شهادت امام حسن عسکری -علیه السلام- هست.

اول از همه باید به خود آقا امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- تسلیت بگیم.

بعد هم به محبینشون.

***********************

والسلام

------------------

خدایا به امید تو...!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۲ ، ۲۰:۱۲

به نام خدا

سلام

***************************

تذکر به انواع نعمت ها

--------------------------------

وَ عَفَتِ الْعَوَاصِفُ آثَارَهُ ، وَ مَحَا الْحَدَثَانُ مَعَالِمَهُ ، وَ صَارَتِ الْأَجْسَادُ شَحِبَةً بَعْدَ بَضَّتِهَا ، وَ الْعِظَامُ نَخِرَةً بَعْدَ قُوَّتِهَا ، وَ الْأَرْوَاحُ مُرْتَهَنَةً بِثِقَلِ أَعْبَائِهَا مُوقِنَةً بِغَیْبِ أَنْبَائِهَا .

و بادهای طوفانی آثار او را از بین برد و تعاقب روز و شب نشانه ها و نمودهای بارز او را محو ساخت. و بدن ها پس از شادابی و طراوتی که داشتند متلاشی و نابود شدند و استخوان ها قوت خود را از دست داند و پوسیدند و ارواح در گرو بارهای سنگین به بقاء خود ادامه دادند، در حالی که به اخبار غیبی خود یقین دارند.

لَا تُسْتَزَادُ مِنْ صَالِحِ عَمَلِهَا ، وَ لَا تُسْتَعْتَبُ مِنْ سَیِّئِ زَلَلِهَا !

دیگر از آن ارواح افزایش اعمال صالحه خواسته نمی شود و مهلتی به آن ارواح داده نمی شود تا از زشتی لغزش هایی که مرتکب شده اند، پوزش بخواهند و رضای حق را به التماس بجویند.

أَ وَ لَسْتُمْ أَبْنَاءَ الْقَوْمِ وَ الْآبَاءَ ، وَ إِخْوَانَهُمْ وَ الْأَقْرِبَاءَ ؟ تَحْتَذُونَ أَمْثِلَتَهُمْ ، وَ تَرْکَبُونَ قِدَّتَهُمْ ، وَ تَطَئُونَ جَادَّتَهُمْ ؟!

آیا شما زندگان، فرزندان و پدران و برادران و خویشان آن در خاک رفتگان نیستید که از مثال های رفتار آنان پیروی می کنید و بر مسیر آنان سوار می شوید و در جاده ای که آن ها پیش گرفته بودند، قدم بر می دارید؟!

فَالْقُلُوبُ قَاسِیَةٌ عَنْ حَظِّهَا ، لَاهِیَةٌ عَنْ رُشْدِهَا ، سَالِکَةٌ فِی غَیْرِ مِضْمَارِهَا ! کَأَنَّ الْمَعْنِیَّ سِوَاهَا ، وَ کَأَنَّ الرُّشْدَ فِی إِحْرَازِ دُنْیَاهَا .

پس دل های شما را قساوت گرفته و آن ها را از برخورداری از حظ و نصیبی که (در این زندگانی باید به دست بیاورند) محروم ساخته و از رشدی که شایسته ی آن دل ها بوده است، برگردانده و به لهو و لعب مشغولشان نموده اید. دل های شما راهی را پیش گرفته اند که میدان حرکت اصلی آن ها نیست. گویی غیر از رشد و کمال برای آن دل ها در این زندگانی هدف گیری شده است و گویی رشد این دل ها در به دست آوردن خواسته های دنیوی آن هاست.

 

*******************************

خلاصه: در ادامه ی بخش قبل در این قسمت حضرت، پس مرگ را توصیف می کنند که جسم خاکی بر اثر پدیده های طبیعی از بین می رود و چیزی از آن باقی نمی ماند. پس مرگ، ارواح مردگان دیگر اجازه ی انجام هیچ کاری اعم از خوب یا بد را ندارند و توانایی توبه و بر طرف کردن زشتی ها و گناهان از آنان صلب می شود. 

حضرت امیر -علیه السلام- به  آن مردمی که راه اشتباه پیشینیان خویش را طی می کنند هشدار می دهند که آیا از آنان درس نمی گیرید و آیا شما خویشان آن مردگان نیستید؟ به آن ها می گویند که دل هایشان دچار قساوت شده و نمی توانند آن چه را که شایسته است دریابند و از رشد و کمال معنوی بی بهرته اند. و بیان می کنند که انگار رشد این ها در رسیدن به خواسته های دنیوی است.

*****************

خدایا به امید تو...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۲ ، ۲۰:۳۱

به نام خدا

سلام

*********************************

هر چیزی یه حدی داره

گیرم ادم گناه میکنه در ملا عام که نباید اظهار کنه

اصلا باشه تو دوست داری گناه کنی گناه کن

به من چه

فقط هر کار دوست داری بکنی پیش خودت انجام بده نه صاف بیای جلو چشم همه انجام بدی

باکیتم نباشه که طرف مقابل چند سالشه چه نسبتی باهات داره

هر کسی یه شان منزلتی داره اخه!!

--------------------------------

تو خیابون کم میبینیم، تو تالار و محیطایی هم که قبلا به خاطر مذهبی بودنش و خوب بودنش اومده بودیم هم باید ببینیم!!

عجب بساطیه ها!!!

*************************

وسیله میبری، ببر!

میخوای ازش استفاده کنی، استفاده کن!

ولی حداقل یه ذره پیش خودت فکر کن شاید صاحابش لازم داشته باشه!

وقتی احساس کردی لازم داره برش گردون! نه که پیشنهاد بدی این یکی رو هم میبرم درستش کنم!!

********************

جدا شاعر خیلی قشنگ گفته که:

عجب صبری خدا دارد...!

واقعا اگه قرار بود من روی ادما نظارت داشته باشم در دم همشون رو نابود میکردم

اخرشم خودمو از بین میبردم!!

**********************

همه میرن 

یه روزی هم من میرم

بعضی وقتا فکر میکنم ادم هر چی سنش کمتر باشه رفتنش راحت تره

اقلش اینه کمتر گناه کرده

راحت تر به حسابش رسیدگی میشه!!

********************************

وقتی زندگیت وابسته به همین چیزای دیجیتالی باشه 

معلومه که اعصابتم میشه مثل اونا

هر دیقه یه جوری بهم میریزه

میشه مثل یاهو که هر وقت دلش میخواد باز نمیشه

میشه مثل سرعت لپ تاپ که باید به زور و ضرت دو ساعت سرش بشینی تا یه صفحه رو بالا بیاره!! تازه اونم اگه بیاره!!

میشه مثل تاچ گوشیت که هر وقت دلش بخواد کار میکنه. باید صد بار روش کلیک کنی بلکه فرجی شد!

میشه مثل الان من که از شدت عصبانیت و اعصاب خوردی دندونام درد گرفته!!!

***********************

این همه پرت و پلا گفتم یه حرف خوبم بخونین:

خداوندا به حق هشت و چارت

ز ما بگذر، شتر دیدی ندیدی!

***********

خدایا به امید تو..!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۱۹:۵۵

به نام خدا

سلام

*******************************

تذکر به انواع نعمت ها

-----------------------------------

و منها: جَعَلَ لَکُمْ أَسْمَاعاً لِتَعِیَ مَا عَنَاهَا ، وَ أَبْصَاراً لِتَجْلُوَ عَنْ عَشَاهَا ، وَ أَشْلَاءً جَامِعَةً لِأَعْضَائِهَا ، مُلَائِمَةً لِأَحْنَائِهَا فِی تَرْکِیبِ صُوَرِهَا ، وَ مُدَدِ عُمُرِهَا ، بِأَبْدَانٍ قَائِمَةٍ بِأَرْفَاقِهَا ، وَ قُلُوبٍ رَائِدَةٍ لِأَرْزَاقِهَا ، فِی مُجَلِّلَاتِ نِعَمِهِ ، وَ مُوجِبَاتِ مِنَنِهِ ، وَ حَوَاجِزِ عَافِیَتِهِ .

برای شما اولاد آدم گوش ها قرار داد، تا آنچه را که شنیدنش اهمیت دارد، بشنود، و دیدگانی قرار داد تا نابینایی هایش را بر طرف بسازد و صورت اعضاء را تنظیم فرمود تا اجزای اعضایش را تالیف نماید. و ترکیب اشکال و مدت عمر آن اعضاء با کیفیت مخصوص به خود، ملایم و هماهنگ باشد. انسان ها را با بدن هایی که با وسایل سودمند به حیات و دل هایی که جوینده ی ارزاق خود می باشد (در جریان زندگی قرار داد). (فرزندان آدم) در این دنیا در نعمت با عظمت او و عوامل احساس و موانع تندرستی غوطه ورند.

وَ قَدَّرَ لَکُمْ أَعْمَاراً سَتَرَهَا عَنْکُمْ ، وَ خَلَّفَ لَکُمْ عِبَراً مِنْ آثَارِ الْمَاضِینَ قَبْلَکُمْ ، مِنْ مُسْتَمْتَعِ خَلَاقِهِمْ ، وَ مُسْتَفْسَحِ خِنَاقِهِمْ . أَرْهَقَتْهُمُ الْمَنَایَا دُونَ الْآمَالِ ، وَ شَذَّبَهُمْ عَنْهَا تَخَرُّمُ الْآجَالِ . لَمْ یَمْهَدُوا فِی سَلَامَةِ الْأَبْدَانِ ، وَ لَمْ یَعْتَبِرُوا فِی أُنُفِ الْأَوَانِ .

خداوند سبحان مقدار عمرها را مقدر فرموده و آن را از شما پوشیده است و برای شما وسایل عبرت را از آثار گذشتگان، از بهره برداری ها، از امتیازاتی که نصیبشان گشته بود و از باز بودن مهلت عمر تا مرگشان، باقی گذاشته است. (در هر حال که بودند) مرگ پیش از آن که آن گذشتگان به آرزوهای خود برسند، شتابان به سراغشان رفت و داس اجل رشته آرزوهایشان را قطع کرد. (غفلت عیش و عشرت چنان آنان را در خود برده بود که) در روزگار تندستی برای آن سرنوشت نهایی آماده نگشته و از آغاز بحبوحه ی حیات عبرت نگرفته بودند.

فَهَلْ یَنْتَظِرُ أَهْلُ بَضَاضَةِ الشَّبَابِ إِلَّا حَوَانِیَ الْهَرَمِ ؟ وَ أَهْلُ غَضَارَةِ الصِّحَّةِ إِلَّا نَوَازِلَ السَّقَمِ ؟ وَ أَهْلُ مُدَّةِ الْبَقَاءِ إِلَّا آوِنَةَ الْفَنَاءِ ؟ مَعَ قُرْبِ الزِّیَالِ [الزّوال] ، وَ أُزُوفِ الِانْتِقَالِ ، وَ عَلَزِ الْقَلَقِ ، وَ أَلَمِ الْمَضَضِ ، وَ غُصَصِ الْجَرَضِ وَ تَلَفُّتِ الِاسْتِغَاثَةِ بِنُصْرَةِ الْحَفَدَةِ وَ الْأَقْرِبَاءِ ، وَ الْأَعِزَّةِ وَ الْقُرَنَاءِ !

آیا کسانی که در قدرت و طراوت جوانی به سر می برند، انتظاری جز خمیدگی قامت را در دوران پیری می کشند؟ آیا آنان که در خوشی های صحت و عافیت غوطه ورند، جز انتظار ورود بیماری ها را دارند؟ آیا شناوران در امتداد بقاء انتظار دیگری جز لحظات فنا را می کشند؟ با نزدیک شدن زوال عمر و حرکت به دیار ابدیت با اضطراب دردناک و درد تلخ ناگواری ها و فرو دادن آب دهان با غصه و اندوه در گلو و نگریستن پناه جویانه به یاری اولاد و خویشان و آشنایان عزیز و نزدیکان همدم.

فَهَلْ دَفَعَتِ الْأَقَارِبُ ، أَوْ نَفَعَتِ النَّوَاحِبُ ، وَ قَدْ غُودِرَ فِی مَحَلَّةِ الْأَمْوَاتِ رَهِیناً ، وَ فِی ضِیقِ الْمَضْجَعِ وَحِیداً ، قَدْ هَتَکَتِ الْهَوَامُّ جِلْدَتَهُ ، وَ أَبْلَتِ النَّوَاهِکُ جِدَّتَهُ .

آیا آن همه یاران و نزدیکان توانستند مرگ را از آن مسافر زیر خاک تیره دفع نمایند؟! و آیا آن گریه کنندگان توانستند سودی به حال آن راهرو تنها به دیار خاموشان برسانند؟! آن مسافر غریب در محل مردگان در گرو اعمال خود رها شد و در تنگنای خوابگاه تیره و تار تنها سر به خاک نهاد. حشرات زیرزمینی غذای لذیذی از پوست او دریافتند و پاره پاره اش کردند و طراوت بدن او را عوامل محو کننده پوساندند.

***************************

خلاصه: حضرت ابتدا درباره ی افرینش اعضای بدن صحبت میکنند. ایشان درباره ی افرینش گوش میفرمایند افریده شده برای شنیدن نکات مهم و ارزشمند و چشم افریده شده برای از بین رفتن نابینایی و اعضای بدن به صورت هماهنگ و منظم افریده شده و همه مدت عمر مشخصی دارند.

بعد از آن بیان می کنند که تاریخ گذشتگان درس عبرتی است برای ما تا بدانیم آن ها هم با هر مقدار طول عمر روزی مرده اند و پیش از آن که به تمام ارزوهایشان برسند این دار فانی را وداع گفته اند.

پس از آن با چند سوال ما را به تفکر وامیدارند که همه ی جوانان روزی پیر و فرتوت میشوند و بالاخره روزی سلامتی از ما گرفته شده و بیماری ها جای آن را می گیرند. و وقتی مرگ فرا برسد هیچ یک از نزدیکان و دوستان و هم نشینان دنیایی کاری برای فرد نمی توانند انجام دهند.

همه ی آن هایی که پس از مرگ فرد برای او گریه میکنند او را از اتفاقات قبر و پس از مرگ نمی توانند رها کنند و سر انجام همه خانه ی تنگ و تاریکی است که حشرات و جانوران در انجا انتظار ما را می کشند.

*****************

خدایا به امید تو...!

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۱۴:۴۶

به نام خدا

سلام

**************************

و حالا 

امروز 11 دی 1392

اولین برف زمستانی به زمین نشست.

برف اومدنش تعجبی نداره، فقط امیدوارم الودگی هوا دیگه نباشه!

دفعه ی قبل گفتن چرا عکس نذاشتین.

این دفعه عکس گرفتم که بذارم.

پرانتز: نه عکاس ماهری هستم، نه منظره ی جالبی داره پنجره ی اتاقم، نه برف آنچنان سنگینه.

برف2

برف4

برف1

**************

خدایا به امید تو...!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۲ ، ۱۱:۱۱

به نام خدا

سلام

******************************

وقتی هر سال یه روز خاص رو برای خودمون یاداوری میکنیم ، سالگرد یه اتفاق رو برای خودمون زنده میکنیم، به جهت ان است که هیچ وقت فراموشمان نشود.

اگه یه اتفاق بده، هر ساله برای خودمون تکرارش میکنیم تا یادمون باشه از چه چیزای بدی عبور کردیم. بیشتر از قبل تلاش کنیم تا دوباره چنین اتفاقی پیش نیاد.

اگه اتفاق خوبه، هر سال میگیم تا یادمون باشه خدا چه نعمت هایی نصیبمون کرده. یادمون باشه که نباید پسرفت داشته باشیم. 

یه وقت سالگرد برای ادم هایی میگیریم که رفتن و دیگه بینمون نیستن.

همه میدونیم که اونی نامش باقی میمونه که خوب زندگی کرده باشه و البته اونی هم که زندگیش خیلی بد بوده نامش میمونه اما با نفرت ادم ها همراهه.

کسی واسه ی ادم های بدنام سالگرد نمیگیره، اما ادم های خوب رو هر چند وقت یه بار یادشون میکنیم. ازشون صحبت میکنیم، خدا رحمت کندی نثارشون میکنیم. فاتحه ای میخوانیم یا اگر نه از صلواتی بهره مندشان میکنیم.

و البته که یک تلنگر است که یادمان باشد روزی ما هم خواهیم رفت و چنین اتفاقاتی برای ماهم خواهد افتاد! باید یادمان باشد که اگر خوب زندگی نکردیم پس از مرگمان هم کسی توجهی بهمان نمی کند!

****************

پی نوشت:

1) به مناسبت 9 دی که گذشت.

2) سالگرد یکی از بزرگان زندگیم. (البته فکر میکنم سالگرد به قمری بود و البته گذشته یا نگذشته رو نمیدونم فقط دیشب تو مراسم سالگرد شرکت کردم) + دوست داشتید ببینید. (فاتحه ای هم لطفا اگر سختتون نیست)

*********

خدایا به امید تو..!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۲ ، ۲۰:۲۲

به نام خدا

سلام

************************

مردم، خصوصا روستاییان، امام را از صمیم دل دوست داشتند. روزی یکی از دوستان پاسدارم، به نام راضی حمیداوی که از پاسدار های قدیمی خوزستان بود، برای من گفت:

در غرب رودخانه ی کارون، تانک های عراقی را شناسایی کردیم و موقعیت دشمن و محل استقرار تانک ها را به مقر اطلاع دادیم. قرار شد هلی کوپتری از بالای رودخانه بیاید و در ارتفاع کم روی بستر رودخانه حرکت کند و خود را به تانک های دشمن برساند و آن ها را نابود کند. دو هلی کوپتر آمدند و پس از عبور از طول رودخانه، دشمن را غافل گیر کردند و تانک ها و نفربرهای عراقی  را زدند و نابود کدند. در حین درگیری، یکی از هلی کوپتر های ما مورد هدف قرار گرفت، آتش گرفت و سقوط کرد. من و سید سعد حسینی شاهد ماجرا بودیم. تا هلی کوپتر سقوط کرد، به رودخانه زدیم و خلبان و کمک خلبان را که خوشبختانه زنده مانده بودند، از آب گرفتیم و نجات دادیم. عده ای زن و دختر برای لباس و ظرف شویی کنار رودخانه بودند و ناباورانه به سقوط هلی کوپتر نگاه می کردند. همگی ترسیدند و جیغ کشیدند و فرار کردند. سرنشینان هلی کوپتر را که نجات دادیم، به طرف زن ها رفتیم و گفتیم که آن ها را نجات داده ایم.

در میان زن ها، پیرزنی نا آرامی می کرد و گریه اش قطع نمی شد. به او گفتیم:

- ننه، خلبان را نجات دادیم. گریه نکن.

پیرزن به عربی گفت:

- من دلم برای هلی کوپتر سید می سوزد که سوخت و افتاد تو آب. سید گناه دارد. مگر سید چقدر پول دارد که بتواند این هلی کوپتر را بخرد.

منظورش از «سید»، امام خمینی بود.

کتاب پنهان زیر باران، خاطرات سردار علی ناصری / صص 53 و 54

-----------------------------------------------

شمیم نگاشت:

به واقع ایمان و اعتقاد خیلی از آدم ها که شاید در بطن خیلی ماجراها نباشند، بیشتر از آنان است که در تمام اتفاقات حضور دارند. 

آری، عشق به ولی فقیه را باید از همین زن روستایی آموخت.

پایتخت نشینی ملاک برتری نیست. کما این که می بینیم پایتخت نشین ها دچار چه معضلاتی شده اند؛ اعم از مادی و معنوی و فرهنگی و اجتماعی و... .

نه فقط ولایت فقیه را که بسیاری از پایبندی ها را باید از مردمان ساده (از دید ما) آموخت که باطنشان پاک است و روحی بزرگ دارند. 

و اصلا به بیان اسلام همه ی انسان ها یکی اند و ملاک برتریشان تقوی است که با این تعاریف همین مردمان سروران مایند.

×××××

خدایا، کمک کن تا از آنان درس بگیریم!

***************

خدایا به امید تو...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۱۲:۵۲

به نام خدا

سلام

******************************

تاثیر پذیری همیشه هم خوب نیست.

فکر کن یک متن بخوانی تا چند روز حالت گرفته باشد!

فکر کن شاهد اتفاقی در خیابان باشی و تا چند هفته غذا از گلویت پایین نرود!

فکر کن خاطره ای در اعماق ذهنت سوسو بزند و تو تا چندین سال نتوانی از فکرش خارج شوی!

...

*********************

قرار بود پست متفرقه نزنم، نشد!

قرار بود دست از هجویات نوشتن بردارم نمی شود!

قرار بود یاد بگیرم سکوت کنم، نتوانستم!

قرار بود چهله ی فکر نکردن بگیرم، به خاطرش تا نیمه شب خوابم نبرد!

خیلی کارها قرار بود انجام شود و نشد!

مثل درس خواندن ها!

**************

بده که ادم یه پست بخونه داغون بشه ها...

بده ادم دو سه کلمه با کسی حرف بزنه یادش بره چی کار میخواسته بکنه...

بده که با خوندن یه کتاب درس خوندن از سر ادم بیفته...

بده ادم یه فیلم ببینه دیگه به زندگی عادی برنگرده...

...

------------------

سه نقطه گذاشتن هم بده!

ادم ها رو داغون میکنه

ولی عجیب نویسنده رو اروم میکنه!

انگار هر نقطه نشان صدها حرف نگفته اس!

*******************

خدایا به امید تو...!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۲ ، ۱۴:۰۸