شمیم مهدی

ادم ها با افکار و اعتقادات و حرف هایشان شناخته می شوند!

شمیم مهدی

ادم ها با افکار و اعتقادات و حرف هایشان شناخته می شوند!

شمیم مهدی

هر آدمی یه سری افکار و اعتقادات داره که دوست داره دیگران از اون ها با خبر باشن!
ما هم یه ادمیم مثل بقیه!
-------------------------------------
شخصیت شناسی حقیقی و ایده آل: یک خانم متاهلِ متعهدِ دانشجوى مسلمانِ شیعه ی ایرانی!
شخصیت شناسی واقعی و ساده: قصدمون رسیدن به حالت ایده آله اما خب تا رسیدن به اون موقعیت راه بسیار است.
-------------------------------------
اینجا شاید شبیه مدینه فاضله باشه.
گاهی از خود حقیقی من خیلی بالاتره اون قدر که حق دارن دوستان اگر بگن این دیگه کیه! چقدر تناقض داره! یه چیزی میگه و چیز دیگری عمل می کنه.
من فقط دوست دارم شبیه این نوشته ها بشم... همین...

******************************
هر چند همچون قطره ام، دستم به دریا می رسد/ بسیار ناچیزم ولی، نسلم به زهرا می رسد
او بی کران بحر عطاست، از خاندان «هل اتی» است/ بر کافران هم فیض او، در دار دنیا می رسد
او مومنان را مادر است، لطف خدا را کوثر است/ با این همه سائل یقین، هنگام اعطا می رسد

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
پیوندها

۲۹ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

به نام خدا

سلام

*****************************************

هشت راهکار برای داشتن زندگی خوش از حکمت 118 نهج البلاغه ی مرحوم فیض الاسلام فراز دوم؛

1) نفس انسان رام حق باشد. ذلیل حق باشد. ذلیل یعنی رام و تحت تسخیر. خودمان را به خدا بسپاریم تا حق تعالی انواع کمالات را در نفس ما جریان بدهد.

2) کسبمان طیب باشد. نمی گویند حلال باشد می گویند طیب باشد! طیب یعنی کاری که می کنم ازش لذت ببرم؛ لذت حقیقی. در قران داریم که برای انجام عمل صالح چیز طیب باید به ما برسد. حلال بودن جزو واجبات است اما طیب بودن یعنی در درونت با انجام ان کار لذت ببری، خوشت بیاید.

3) باطنمان را اصلاح کنیم. نیت بد نسبت به کسی نداشته باشیم. کدورت نسبت به کسی نداشته باشیم.

4) خوش اخلاق باشیم.

5) زیاده ها را خرج کنیم، نگه نداریم. خرج کردن با ول خرجی فرق دارد. ول خرجی نه! زیاده ی مالمان را انفاق کنیم. نیازمندی های دیگران را تامین کنیم. حبس و نگه داشتن مال دلتنگی می آورد.

6) زیاده ها را از کلام نگه داریم. یعنی زیاده گویی در کلام نداشته باشیم. توضیحات اضافه گاهی به افراد صدمه وارد می کند.

7) از مردم شرمان را دور کنیم. به مردم شر نرسانیم. سعی کنیم آسیبی از ما به ادم های دیگر وارد نشود. هیچ صدمه ای! شر یعنی نبود خیر. کمالات انسان ها توسط ما از بین نرود. 

8) سنت پیامبر -صلی الله علیه و اله و سلم- ما را توسعه دهد. سنت یعنی روش زندگی ایشان. کارهای زندگیمان براساس سنت پیامبر اکرم -صلی الله علیه و اله و سلم- باشد. اجرای سنت برایمان سخت نباشد. به بدعتی نسبت داده نشود. یعنی بدعت گذاری دینی نداشته باشیم. 


*************************************

خدایا کمکمون کن تا عامل به سخنان اهل بیت -علیهم السلام- باشیم که قطعا سخن و منش آن ها راه را برای رسیدن به تو برایمان هموار میکند!

-----------------

خدایا به امید تو..!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۲۲:۲۷

به نام خدا

سلام

*************************************************

توی این پست، به نظر من باور و اطمینان مترادف همدیگه هستن.

ما وقتی به اطرافیانمون اطمینان نداشته باشیم یعنی از ته دلمون بهشون مطمئن نباشیم

ممکنه در ظاهر بگیم قبولش داریم در باطن هم مقداری این مقبولیت وجود داشته باشه،

ولی این مطمئن نبودن باعث میشه یه جایی دیگه مقبولیت از دست بره!

حالا اطرافیان ما در مرتبه ی پایین قرار دارن.

مرتبه ی بالاتر مربوط میشه به اولیای خدا

مرتبه ی بالاترش معصومین

و در عالی ترین جایگاه خداوند تبارک و تعالی.

من، میگم خدارو قبول دارم. شهادتین رو گفتم. مسلمان هستم

ولی ته دلم مطمئن نیستم که ایا خدا واقعا به حرفایی که زده عمل میکنه یا نه.

باور قلبی ندارم.

و الا در ظاهر و در ذهنیت خودم میدونم که خدا هر چیز بگه عمل میکنه.

این باور قلبی نداشتن من، باعث میشه یه جایی، وقتی خیلی تحت فشار قرار میگیرم

عامیانه اش میشه با خدا قهر کنم یا نهایتش به جایی برسم که حتی کفر بگم یا مشرک بشم!

پس باید این باور قلبیمون رو اصلاح کنیم!

****************************************

خدایا به امید تو..!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۷:۵۸

به نام خدا

سلام

********************************************

دلم حرم میخواد!

همه جا

مدینه

کربلا

نجف

کاظمین

سامرا

مشهد

قم

------------------------------------

باز نگین بسته چقد میخوای بری!

خب ادم دلش تنگ میشه!

تقصیر خودش نیست که!

*************************************

پریشب یه سری مداحی گوش میدادم

مال ماه رمضان پارسال بود!

اقای مقدم!

الان فایلاش پیشم نیست و الا میذاشتم گوش کنین!

*********************

خدایا

میشه قسمت همه بشه!

همه ی همه ی اونایی که دوست دارن برن!

به زودی زود!

زیارت هم تو این دنیا هم تو اخرت!

--------

اللهم الرزقنا زیارت الحسین فی الدنیا و الاخره!

***********

خدایا به امید تو..!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۲۳:۴۴

به نام خدا

سلام

************************************

چند روزی میشه که حوصله ی نوشتن ندارم!

یعنی موضوعات زیادی پیش میاد که باید گفته بشه اما خب

ذهنم انقد درگیر مسائله که حتی یادم میره میخوام چی بگم و میخوام چی بنویسم!

الانم صرفا برای این که از این همه فکر و خیال راحت بشم مینویسم!

بدون حوصله!

بدون...

پس پیشاپیش عذر میخوام از خوانندگان محترم!

هر چند میدونم جز دو سه نفر کسی اینجوری مطالبمو نمیخونه!

*****************************

میدونم این حرفی که الان میزنم تکراریه

اما ببخشید..

هر چند وقت یه بار دلم تنگ میشه 

واسه کلاس های انشای دبستان

و شاید کلاس ادبیات راهنمایی که یه گوشه اش انشا رو جا داده بودن اونم شاید در کل سال دو سه جلسه!

به اجبار هم که شده بود 

مینوشتیم!

با تمام عناصر خیال

همان تشبیه و تشخیص و کنایه و...

البته که هر روز زندگیمان شده کنایه و ایهام!

یعنی فکر میکنم تو خود این وبلاگ شما هزاران ایهام پیدا کنین بین جمله هایی که هیچ کدومشون ادبی نیستن!

واسه چی یاد انشا کردم؟

اها

چون رفته بودم وبلاگ اقای امیرخانی

یه سری نوشته خوندم که هیچ کدومشونم ربطی به انشا نداشتن!

ولی خب کلا وقتی از نویسنده ها میخونم دلم واسه ادبی نوشتن تنگ میشه!

اصلا..

بی خیال

********************************

دیروز صبح 

یه اشتباه کردمو قبل از خواب من او خوندم!

خوندنش همانا و نخوابیدن همانا!

از جام پاشدم اومدم نت!

چند تا پست زدم و وبلاگی به روز کردم..

بعد هم به زور این که بیدار نمیشم رفتم خوابیدم!

فکر کنم 7 بود!

ساعت 9 با دعوای مادر محترم از جام پاشدم!

چشمام که باز نمیشد!

با اعصاب خورد اماده ی رفتن شدم که یادم افتاد کلاس دیر شروع میشه!

هر چند تفاوتی برام نداشت!

چون باز هم نذاشتن بخوابم و به زور از خونه پرتم کردن بیرون (البته اینا اغراقه! میدونین که!)

توی راه به واقع فهمیدم وقتی کم میخوابم شدیدا عصبی میشم!

یعنی داشتم به لعنت کردن خودم میرسیدم!

که چرا من اصلا خاله شدم!

که چرا کوچک ترین خاله شدم!

که چرا دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیشه!

که دو نفر با استفاده از اختیارات خودشون تصمیم گرفتن بچه دار بشن!

و من به اجبار زندگی خاله ی این بچه شدم!

بعد هم همان دو نفر با اختیارات خودشان تصمیم گرفتن بچه شون رو بذارن کلاس قران!

و من به اجبار باید با بچه شون برم کلاس که تنها نمیره و نمیتونه بره و نمیتونه بنویسه و...!

و کلا من در این قضیه هیچ اختیاری ندارم!

و بعد هم در این قضیه این بچه صرفا بچه ی اون هاست نه خواهر زاده ی من!

بعد که رسیدیم کلاس و زمان گذشت و کلاس تموم شد و برگشتم!

پشیمون شدم که چرا قدر این کلاس اومدن هارو ندونستم که از هفته ی دیگه نمیتونم باهاش برم هر چند که بخوام!

بعد هم غصه و افسوس که چه زود بزرگ شدم و چه زود گذشت اون موقع ها که منم مثل این بچه میرفتم کلاس!

و چه بد که خیلی از چیزهایی که یاد گرفتم فراموش کردم!

و عمق فاجعه رو زمانی درک کردم که برای رفتن به مهمانی توی ماشین پدرم چند سوره از جزء 30 خواندند و من یادم نبود!

و عمق تر فاجعه رو زمان هایی می فهمم که قران می خوانم اما نه تجویدی یادم هست نه صوت و لحنی و نه حتی ایات برایم اشناست!

و حیف از این عمر!

********************************

این روزها بدجور

تمرکز و اعصابم رو از دست دادم!

هر چند همه اش بهم توصیه میکنند که صبور باشم!

و هر چند خودم هی میگویم «ان الله مع الصابرین»

و هر چند تر خودم به دیگران میگویم «حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر»

اما باز هم...

سخت بود!

سخت است!

سخت خواهد بود!

سخت گذشت!

سخت می گذرد!

و همان جمله ی معروف که سخت می گذرد سخت که نمی ماند!

-------------------------

و از همین دست چرت و پرت و خرت و پرت ها را 

خودتان در فکرتان سر هم کنید!

همه اش می شود پست من!

می شود وبلاگ من!

می شود من!

************************************************************

خدایا 

ناشکرم!

می دانم!

نه قدر تو را می دانم نه قدر نعمت هایت را!

یادم می رود لحظه، لحظه ی توست. روز، روز توست. ماه، ماه توست. سال، سال توست. عمر، عمر توست!

هیچ چیز از آن من نیست!

من هم تو هستم!

شاید!

نمی دانم!

خودت

خودت

خودت

----------

کمکی کن!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۵۷

به نام خدا

سلام

********************************************

طبق اون سوالاتی که پرسیده بودما چند نفر از دوستان لطف کردن بهم و پاسخ دادن

و یه سری فکرایی که خودم کردم حالا جمع بندیش رو مینویسم.

اگه ایرادی داشت بگید اصلاح کنم!

---------------------------------------------------

بر اساس این که زندگی رو چه چیزی تعریف کنیم

از نظر من دو دسته زندگی میشه تشکیل داد.

زندگی الهی

زندگی غیر الهی یا به عبارتی شیطانی!

بر اساس این که ما محور و هدف و مقصود زندگیمون رو چه کسی مشخص کنیم مسیر زندگیمون هم مشخص میشه.

خدا، برای ما اختیار قرار داده تا هدف رو مشخص کنیم.

اما در این که زندگی بعد از مشخص کردن هدف چجوری پیش میره به نظر من کاملا جبره!

یعنی شما اگر گفتی من راه خداوند یکتارو پیش میگیرم پس جبرا مسیر الهی رو طی میکنی مگر این که در وسط مسیر خودت به اختیار خودت راهت رو عوض کنی!

حالا در اولین لحظه ای که ما خدارو به عنوان مقصود زندگی انتخاب کنیم زندگی الهیمون اغاز میشه!

جزو جبریات زندگی اینه که زندگی با سختیه!

یعنی شما به هیچ صورتی نمیتونی بگی من در این دنیا با اسودگی تمام زندگی میکنم؛ فرقی هم نمیکنه خدارو انتخاب کرده باشی یا غیر خدارو!

این که چقدر از زندگیت لذت ببری و خوشنود باشی هم به نظر من بر میگرده به درجه ی ایمان.

یعنی هر چه فرد مراتب بیشتری رو از مقامات طی کرده باشه میزان رضایتش بیشتره! چون بیشتر خودش رو به خدا نزدیک میبینه و سختی ها و مشکلات رو هم امتحاناتی از سوی خدا میدونه!

در زندگی الهی شما میدونی که اگر این دنیا خیلی بهت سخت بگذره، اما در اخرت اسودگی خاطر داری و این برای یک انسان الهی کافیه!

بالاترین مرتبه ی این زندگی الهی میشود نفس مطمئنه که راضیة مرضیه است!

و انسان موفق را هم میتوان این چنین انسانی معرفی کرد.

البته این رو باید توجه داشت انسان توانایی بالقوه برای رسیدن به این جایگاه رو داره اما بالاخره خداوند هیچ وقت به انسان سخت گیری نمیکند. ما در دینمون داریم که در حد توانتون اعمال رو انجام بدین نه به صورتی که به مشقت بیوفتین!

اما انسانی که مسیر غیر الهی رو پیش بگیره امکان داره که در این دنیا به ظاهر خیلی بهش خوش بگذره اما در باطن قطعا تحت فشاره. و نهایتا در اخرت جایگاهش در جهنمه!

*********************************

خدایا کمکمون کن

تا راه تو رو پیش بگیریم

و برای رسیدن به تو گام برداریم.

و زندگی الهی داشته باشیم.

***********

خدایا به امید تو...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۲ ، ۲۳:۵۵

به نام خدا

سلام

********************************

چند تا سوال پشت سر هم میپرسم!

جدی جدی جوابشو بدین!

نه مثل بقیه ی پستام که فقط میخونینشون!

--------------------------------

ایا خدایی بودن با زندگی کردن منافات داره؟!

انسان های خدایی زندگی نمیکنن؟!

اصلا زندگی تعریفش چیه؟!

ایا نمیشه توی این دنیا راه خدا رو انتخاب کرد زندگی خوب و لذت بخشی هم داشت؟!

اگه میشه چطوری؟!

اگه نمیشه چرا؟

*******************

منتظرم نظراتتونو بخونم!

بعدا دوباره یه پست واسه جمع بندی میزنم!

*******

خدایا به امید تو...!

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۱۳:۴۳

به نام خدا

سلام

*******************************************

اخه چه وضعیه!

صبح بعد نماز صبح خوابم نمیبرد!

به زور یه ذره من او خوندم!

بعد کلی وقت خوابم گرفت 

تازه بازم طول کشید تا خوابم برد!

از اون ور به زور ساعت 9 از جام پاشدم!

گرمم بود!

تشنه ام بود!

نمیذارن کلاسم نرم!

همون دیروز نرفتم برا هفت پشتم بس بود!

بس که دعوام کردن!

سر کلاسم که کلا حواسسم نبود!

خوابم نمیومد خیلی!

ولی حواسم به همه جا بود الا کلاس!

حالا هم خوابم میاد شدید!

:|

--------------------

یعنی چی این جا ایکون نداره؟

خو نمیشه که ادم تو محیط مجازی بدون ایکون زندگی کنه!

لطفا مسئولین بررسی کنن!

هر وقت ایکون گذاشتین بعد منم میگم جناب متشکریم :دی

***********************************************

چیز قشنگ امروز زیاد یاد گرفتما!

ولی حال ندارم بنویسمشون!

***************

خدایا به امید تو..!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۱۲:۴۷

به نام خدا

سلام

************************************

تا همین چند روز پیش از بدیهی گفتن ها بدم میومد!

یعنی هنوزشم بدم میادا

ولی امروز فهمیدم خیلی از بدیهیات باید گفته بشه برای شناخت بهتر!

اصلا چون فکر میکنم بدیهیه و نمیگیم بعدا مشکل پیش میاد!

اقا پشیمون شدم!

خواستید بدیهیات بگید بگید!

فقط در مسائلی بگید که من باید بدونم نه مسائلی که من مربوط نمیشه!

هر چی میکشیم از همین بدیهیاته!

هعی!

*******************

خدایا به امید تو...!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۲۲:۰۳

به نام خدا

سلام

****************************************************

شید موضوع این پست غلط باشه!

شاید باید میگفتیم یه قسمتی از تهران در شب!

اونم نه هر شبی!

شبای ماه رمضان!

این که یه قسمت چون من همه جای این تهران بزرگ رو ندیدم!

این که ماه رمضان چون شبای معمولی سال همه یه همچین چیزی هست با کمی کاستی! اما تابستان و ماه رمضان که ما خیلی پیش میاد بعد از ساعت 12 توی خیابون در راه منزل باشیم این چیزا رو میبینیم!

اقا کی پاسخگو ست؟ نمیدونم!

چرا باید ساعت 12ونیم-1 خیابان ولی عصر منتهی به تجریش ترافیک باشد در حد روز های شلوغ سال؟!

حالا بگو یه خانواده ی با ظاهر موجه و مذهبی ببینیم به صورت خوش بینانه بگیم اینا مثل ما افطاری دعوت داشتن!

اخه من وقتی انواع و اقسام ماشین های مند بالا علی الخصوص شاسی بلند میبینم با اشخاصی که ظاهرشون رو اصلا نمیشه نگاه کرد بس که...

من ایا میتونم بگم این ها هم افطاری دعوت داشتن؟!

نه واقعا شما بودی همچین چیزی میگفتی؟!

حیف!

**********************

خدا همه مون رو هدایت کنه!

----------

خدایا به امید تو..!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۰۳:۵۹

به نام خدا

سلام

*******************************************

مطالب پایین نوشته هایی از عراق است!

مروری بر خاطرات خودم!

و شاید ارامشی برای دلتنگی!

-------------------------------------------------------------------

91/12/30  ساعت 1:10

آدمی که جز نوشتن کار دیگه ای بلد نباشه و جز برای نوشتن حال نداشته باشه میشه مثل من که تو حرم حضرت علی -علیه السلام- هم بی خیال نوشتن نمیشم!

آقا باید بهم بگن باور کن نویسنده ی خوبی نمیشی تا شاید راضی شم این کار رو رها کنم.

این که آدم چه حسی میتونه داشته باشه که شب اخر سالش با شب وداع یکی باشه را من نمی تونم توضیح بدم!

چون اصولا در همه ی ماورد خنثی هستم. تازه همین که الان بیدارم و می نویسم خودش خیلیه!

خوب شد دیر تر از این در حرم رو باز نکردن وگرنه شک ندارم می خوابیدم.

ایوان نجف عجب صفایی دارد، حیدر بنگر چه بارگاهی دارد.

حرم ائمه رو هیچ وقت نمیشه با هم مقایسه کرد؛ چون هر حرمی برای خودش یه حال و هوای خاصی دارد.

هر کدوم از امام ها عظمت دارند ولی بین همه ی آن ها، حضرت امیر-علیه السلام- یه عظمت خاصی دارند، مخصوصا اگر سال تحویل تو حرم ایشون باشی. 

اما امسال انگار قسمت نیست سال تحویل در خدمتشون باشیم.

هر چه خدا بخواهد همان می شود. ما هم راضی و شاکریم.

همین که سعادت حضور در چنین مکانی رو داشتیم خیلیه!

نجف اشرف

-------------------------------------------

خدایا 

اول اونایی که نرفتن قسمتشون بشه!

بعدم ما رو هم تو لیستشون بذار!

-------------

اصلا دلم تنگ شده واسه حال و هوای صحن!

واسه همون سرمایی که باعث میشد هیشکی تو صحن نشینه!

واسه همون خلوتی!

واسه همون رفتن و اومدن ها!

واسه همون سرگردان بودن ها!

واسه اون زیارت امین الله وایساده رو به روی ایوان!

واسه همون کنجی که اسمشو گذاشته بودن کنج سپهری!

واسه همون نماز ظهر و عصری که تو افتاب می ایستادیم!

واسه همون نماز صبحایی که چند بار خوابمون می برد و باز وضو میگرفتیم!

یا حتی واسه اون خوابی که تو رواق حضرت زهرا داشتیم!

هعی

-----------------------------------------------------------

ببخشید اگه داغ دل شماهارو هم تازه کردم!

*****************

خدایا به امید تو..!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۲ ، ۰۱:۰۶