شمیم مهدی

ادم ها با افکار و اعتقادات و حرف هایشان شناخته می شوند!

شمیم مهدی

ادم ها با افکار و اعتقادات و حرف هایشان شناخته می شوند!

شمیم مهدی

هر آدمی یه سری افکار و اعتقادات داره که دوست داره دیگران از اون ها با خبر باشن!
ما هم یه ادمیم مثل بقیه!
-------------------------------------
شخصیت شناسی حقیقی و ایده آل: یک خانم متاهلِ متعهدِ دانشجوى مسلمانِ شیعه ی ایرانی!
شخصیت شناسی واقعی و ساده: قصدمون رسیدن به حالت ایده آله اما خب تا رسیدن به اون موقعیت راه بسیار است.
-------------------------------------
اینجا شاید شبیه مدینه فاضله باشه.
گاهی از خود حقیقی من خیلی بالاتره اون قدر که حق دارن دوستان اگر بگن این دیگه کیه! چقدر تناقض داره! یه چیزی میگه و چیز دیگری عمل می کنه.
من فقط دوست دارم شبیه این نوشته ها بشم... همین...

******************************
هر چند همچون قطره ام، دستم به دریا می رسد/ بسیار ناچیزم ولی، نسلم به زهرا می رسد
او بی کران بحر عطاست، از خاندان «هل اتی» است/ بر کافران هم فیض او، در دار دنیا می رسد
او مومنان را مادر است، لطف خدا را کوثر است/ با این همه سائل یقین، هنگام اعطا می رسد

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها
۰۲خرداد

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام!

**********************************

صبح جمعه ست. یه صبح که شاید شبیه صبحای دیگر باشه و شاید هم نباشه.

لحظه ای تکرار نشدنی از جنس خودش.

نمیدونم کدوم فیلسوف یونانی بود که میگفت همه چیز همواره در حال تغییره و هیچ چیز ثابت نیست. میگفت وقتی وسط رودخانه می ایستی در لحظه هم خودت تغییر میکنی هم اون اب؛ چون اون زمان دیگه بر نمیگرده.

به نظرم درست میگفت. نه من دوباره سن 22 سال و 6ماه و یک روز و نمیدونم چند ساعت رو تجربه می کنم و نه زمین دوباره روز جمعه 28 رمضان سال 1441 حوالی ساعت 6ونیم صبح رو به خودش می بینه. 

نمیدونم الان کجای قوس صعود به سر می بریم و کی قراره بهت برسیم برای ابد.

اما میدونم یه وقتا این حرفا رو باید نوشت. شاید یه روزی حال یه بنده ت رو خوب کنه یا حتی حال خودمو در اینده ای نه چندان دور

من فکر می کنم... _و این به برکت قواییه که تو بهم دادی "الله جان"!_

اصلا از وقتی مناجات خوانی پیرمرد مازندرانی رو شنیدم ها، دلم برای این الله جان گفتن غَنج(!) میره...

داشتم می گفتم که فکر میکنم. فکر می کنم به این که تو چقدر مهربونی

چقدر لطفت به منِ کوچولو زیاده

آخه میدونی، هر کسی حاضر نمیشه یه جوری زودتر حواس ادمای حواس پرت و خطاکارو جمع کنه...

یعنی میخوام بگم تو خیلی بزرگ و خدایی که قبل این که دیر بشه بهم تلنگر میزنی.

قبل این که دیر بشه کرونا رو فرستادی تا حواسم جمع بشه کلی نعمت بوده که قدرشو ندونستم و شکرشو نکردم.

درسته که حالا... طبق قانون علیت باید چوبشو بخورم و دارم هم میخورم 

ولی 

بازم همین که فهمیدم یعنی مهربونی تو... "الله جان"!

حالا مث شاگردای سر کلاس که میخوان جلب توجه کنن و خود شیرینی میخوام ادای خودشیرینا رو برات در بیارم. 

میخوام برات بگم چی فهمیدم.

من بگم تو اصلاح کنی...

من بگم تو بگی درست فهمیدم یا نه:

یکی از نعمتای خیلی خیلی بزرگی که بی توجه از کنارش رد شده بودم حضوره!

یعنی میدونی  اون موقع ها که کوچولوتر بودم و هنوز نعمت تاهل _تعهد_ نصیبم نشده بود حواسم نبود که حضور در کنار پدر و مادر چقدر نعمته...

تازه بعدترش هم باز یاد نگرفتم قدر همون هفته ای یه بار رو بدونم... محروم شدم...

یاد گرفتم هوای آزاد یه نعمت خیلی بزرگه!

این که بتونم پامو از در خونه بذارم بیرون.

این که بتونم رنگ آسمونو با چشم غیر مسلح ببینم. بدون هیچ واسطه ای...

حتی راستشو بگم فهمیدم اون حساسیت فصلی میخواست حواسمو جمع کنه که درختا سبز شدن. شکوفه هاشون سر زدن. هوا بهاری شده.
اما حالا که از خونه بیرون نرفتم از همین هم محروم شدم...

خدا جونم

الهی قربونت برم

من تازه فهمیدم ابراز احساسات چقدر مهم و ارزشمنده و باید کلی به خاطرش شکرتو بکنم.

اخه تازه یاد گرفتم به اونایی که دوستشون دارم بگم که دلم براشون تنگ شده. بگم که منتظرم تا زودتر ببینمشون.

اخه.. تو یه جوری همه رو خلق کردی که از ته دل با شنیدن این حرفا شاد میشن.

شادیشون حتما تو رو شاد می کنه که من غرق شادی و لذت میشم.

چقدر همه چیزم به تو وابسته ست. و چقدر من عاشق این وابستگی به تو ام، "الله جان"!

صادقانه بهت میگم

پشیمونم از این همه حواس پرتی...

اگه هر تنبیهی بخوای برام در نظر بگیری حتما که مستحقشم... 

اما...

من از امام سجاد جانم یاد گرفتم که تو انقدرررر مهربونی وقتی ببینی یه کسی یه کوچولو هم پشیمونه می بخشیش...

اخه یه چیزایی روزی آدم می کنی که ادم روش زیاد میشه هی بیشتر میخواد.

اخه تو ببین،
صبح روز جمعه ایه وقتی صحبت با یه رفیقو نصیب آدم میکنی که کلی دلمون شاد بشه و حالمون خوب بشه، وقتی خوندن یه کتاب خوب رو روزیمون میکنی و ذوق زده مون می کنی و کلی تو دلمون قند آب می کنی 
مگه میشه ادم هوس نکنه برات بنوبسه؟!

«إِلٰهِى مَنْ ذَا الَّذِى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنْکَ بَدَلاً ؟ وَمَنْ ذَا الَّذِى أَنَِسَ بِقُرْبِکَ فَابْتَغَىٰ عَنْکَ حِوَلاً ؟»

خدایا کیست آن‌که شیرینی محبتت را چشید پس به‌جای تو دیگری را برگزید؟ و کیست آن‌که با مقام قرب تو انس یافت پس مایل به روی برتافتن از تو شد؟
خلاصه که اومدم ادای حواس جمع ها رو دربیارم...
مث دوران بچگی که خاله بازی و مامان بازی می کردیم... اومدم بنده بازی کنم...
دیگه نمیدونم چند درصد تونستم شبیهشون بازی کنم... 
ولی تو یه جوری رفتار کن انگار همه چی جدیه...
مث بزرگترا که وقتی بازی میکردیم یه جوری وانمود میکردن انگار باورشون شده همه چیز...
"الله جان"...!
*****************************
ای خدای خودِ خودم...
ازت می خوام که منو لایق دیدار و موانست و مجالست و یاریگری و... مهدی جانت قرار بدی...
نه که فقط منو که همه ی عزیزانمو، همه ی خانواده و دوستانم، همه آرزومندان، همه ی اونایی که دوست داری امام زمان رو دوست داشته باشن...
اونایی که از این دنیا رفتن یا اونایی که هنوز به این دنیا نیومدن...
خدایا
امروز اخرین جمعه ی ماه رمضان سال 1399 شمسی ه... امروز اخرین روز قدس قرن 14 شمسیه...
پس به لطف و کرمت، به بزرگیت، به این لحظات آخر دهه ی مغفرت
امروز رو روز آزاد شدن همه ی جهانیان از ظلم و جور قرار بده...
چه ظلم های ملموس چه غیر ملموس
چه ظلم خودمون به خودمون
چه ظلم دیگران بهمون
در راسش مردم مظلوم فلسطین، یمن، بحرین، عربستان، میانمار، سوریه، و هر جایی که من نمیدونم و تو بهتر از هر کسی میدونی..
"الله جان"!
--------------------
خدایا به امید تو...!

۱۶اسفند

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

****************************

ما بچه های دهه هفتادی جنگ رو ندیدیم. ما پرورده های دوران اصلاحاتیم. خصوصا همسن های من.

ندیدن و حس نکردن طبعا باعث میشه یه سری چیزا رو هم حس نکرده باشیم.

ما حس نکردیم که هر لحظه خبر شهادت شنیدن یعنی چی.

حتی حس نکردیم شب بخوابی و مطمئن نباشی که تا صبح موشکی روی سرت نیفتاده باشه یعنی چی.

البته باید بگم که ما چیزهای دیگه ای رو خیلی خوب دیدیم.

فتنه های مختلف...

این که صبح بریم بیرون و معلوم نباشه تا شب که برمیگردیم خودمون باشیم! اصلا چرا راه دور بریم؟! صبح که چشممون رو باز میکنیم و گوشیمون رو روشن می کنیم... تا چند دقیقه بعدش معلوم نیست...

بگذریم!

قصد اطاله ی کلام ندارم...

القصه آقا:

اومدم بگم که حالا این روزا خیلی بهتر حس می کنم و حتما می کنیم که مرگ چقدر نزدیکه...

و این که هر لحظه جوری زندگی کنیم که انگار آخرین لحظه مونه... خیلی ملموس شده.

و این یعنی باید خیلی جدی تر به فکر آماده شدن باشیم...

حالا اومدم که بگم

آهای کسایی که شمیم مهدی رو مجازی، حضوری، حضوری-مجازی میشناسینن یا میشناختین...
حلال کنین؛ اگر وقتی ازتون تلف کردم... حقی ازتون ضایع کردم... حرفی زدم که ناخواسته باعث رنجش خاطرتون شدم... جلوی خیررسانی و بهره مندی از خیرتون رو گرفتم... و هزار و یک چیز دیگه...

سعی کردم تو این سال ها بعضی چیزا رو جبران کنم... اون هایی که میدونستم و اون هایی که نمیدونستم...

این قدر بگم که تو این 12 سال زندگی مجازی هر جا زیارت رفتم، هر وقت دعایی کردم به نیابت از همگیتون بوده... (من که رو سیاهمو آبرویی ندارم... همیشه معتقد بودم شاید به این واسطه قبول بشه... که خدا خودش اینو قول داده..)

خلاصه که اگه چیزی هست که میتونم الان جبران کنم بگین. و اگر وقتی این متنو میخونین که دیگه من نیستم لازم بود به خانواده مراجعه کنین. و البته که خوشحال میشم حلال کنین...

ما را طاقت عذاب الهی نیست...

آرزوی عافیت و عاقبت به خیری برای همه دارم...

همه ی اون ها که به هر صورتی در کل عالم حقی به گردنم دارن..

ما را دعا کنین که زنده و مرده محتاج دعاییم...

**********************

خدایا

میدونم که مدت ها زودتر باید حواسمونو جمع می کردیم...

و چه هشداری بالاتر از آیات قرآنت...

اما تو ببخش که انسانیم و خودت میدونی که اوضاعمون چطوره...

تو از همه بالاتر باید ببخشی...

که نبخشیدنت بدجور برامون خطرناکه...

حلالمون کن...

------------------------

خدایا به امید تو...!

۱۶بهمن

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

*****************************************

اومده بودم بنویسم

یعنی نوشتم هم...

اما نمیدونم چرا نشد که منتشرش کنم.

ادم وقتی مدت ها ننویسه و نخونه انگار که لکنت می گیره

گیج میزنه

حرفا تو گلوش گیر می کنه و منایی میشه واسه خودش

این جا توی این ذهن شلوغ و پلوغ و در هم بر هم

هزار جور فکر و خیال هست.

هر فکری گردن دراز می کنه تا خودی نشون بده و عرض اندامی کنه که شاید قسمتش بشه و بیاد بیرون..

رها شه از اون جای تنگ تاریک...

یه خورده که دقت کنی لای همین حروف می بینیشون...

فی از سر فیلم کنده شده 

و

با از وسطای آبادان

ع از وسط اسم کتاب متورق (تورق شده) "اعتقاد ما" می پره

و

ذکر از پرونده ی باز تکلیف تفسیر قد علم کرده

بماند که آش درهمی از امتحانات مونده که معلوم نیست تا چند روز دیگه چی ازش باقی می مونه

حرف ها و فکر ها از حبس شدن بدشون میاد

مثل خود ادم ها

رهایی آرزوی هر موجودیه حتما

مهم اینه که اسیر چی باشی و چه ازادی بخوای

من میگم ادم به نوشتن احتیاج داره

اما نه هر نوشتنی

بعضی نوشته ها فقط مال سطل زباله ن

اما یه سری نوشته ها قید و بندو از پات بر میدارن که بتونی بپری

بتونی رشد کنی

و یواش یواش بقیه رو هم رشد بدی

مثل همون ادمایی که اقای عین صاد می گفتن...

همونا که وقتی بزرگ تر شدن و قد کشیدن عشقشون به همه ی هستی اون قدر زیاد میشه که اصلا نمی تونن بقیه رو رها کنن برن...

اونا پاشون به بقیه بسته س... 

برای رهایی باید بقیه رو هم رها کنن...

فکر کنین شبیه یه مثلث که راسش بالاس سمت آسمون

اون ادمای رشد کرده ی همواره در حال رشد اون نوک مثلثن...

بعد پاهاشون بسته س به یه سری ادم از خودشون پایین تر

اونا به یه تعداد بیشتر پایین تر...

تا....

می رسیم به یه جایی که میلیون ها پاشون اسیر دنیا س...

همه برای رهایی نیاز دارن که قبلی ها رو آزاد کنن

البته این دید منه... اونا واسه نفع شخصی نمیرن حتما

اونا میدونن که همه چیز اون بالاس و برای همه س...

همه ای که نیاز دارن تا به یاد بیارن...

-----------------------

این ذهن آشفته رو ببخشین...

*********************

خدایا به امید تو...!